ايستگاه !
شب مثل شبای ديگه که قبل از خواب کتاب ميخونم شروع کردم به خوندن کتاب دومين مکتوب ( که تازه شروع کردمش ) از اونجايی که اين کتابها ( مکتوب و دومين مکتوب ) فهرست بندی شده و مطلب مطلبه از فهرست چند موضوع رو انتخاب کردم برای اين شب ... اما اين متنی که اينجا مينويسم يکم گيجم کرد ! يعنی واقعا هضمش نکردم که پائولو کوئيلو چی ميخواد بگه ! اگه امکان داره شما راهنمايی کنيد که منظور پائولو از نوشتن اين متن چی بوده :
ايستگاه :
فراموش نکنيد که گاهی توقف لازم است . و گرنه پايمان مجروح ، و ذهن مان منحرف ميشود و خستگی توان جستجومان را ميگيرد .
در سنت دانشگاهی ، « شنبه سال » را در نظر گرفته اند ؛ به ازای هر هفت سال کار ، استاد بايد يک سال را دور از دانشگاه بگذراند . بدين گونه ، برای گريز از يک نواختی ، فضايی را برای معرفت های نوين می گشايد .
در روزگاران گذشته ، کشاورزان زمين شان را به هفت قطعه تقسيم می کردند : هر سال ، يکی از اين قطعات را ، بدون کاشتن چيزی در آن رها ميکردند . در آن قطعه ، علف های هرز ، گياهان زير رست ، و هر آن چيزی رشد ميکند که اراده طبيعت بر آن است تا بدون دخالت انسان برويد . بدين گونه ، زمين در خود گردش کار می يابد و می تواند در سال بعد ، بذر کشاورزی را پذيرا شود .
کسی که با اراده آزاد خود توقف نکند ، سرانجام توسط زندگی فلج خواهد شد . در جستجو - همانند همه چيز و حتی بيش تر از هر چيز - عمل و سکون به يک اندازه اهميت دارد .
امروز هم يکشنبه است و من بازهم شرمنده ام که برای دومين هفته متوالی نتونستم شنبه به روز کنم ... ولی مطمئنا اين هفته آخرين هفته ای هست که مطالب شنبه ، روز ديگه ای نوشته ميشه ...
از دوستان عزيزم هم که نتونستم در طول اين دو هفته به وبلاگهای قشنگشون سر بزنم و نظر بدم بينهايت شرمنده ام و معذرت ميخوام ... کارم که سبکتر بشه حتما از خجالت همگی درميام به اميد خدا ...
متنی از اوشو ( از دروغ تا حقيقت )
لطفا مرا با گذشته پيوند نزنيد . گذشته حتی ارزش به خاطر سپاری ندارد . چه نعمت بزرگی برای بشريت خواهد بود اگر سراسر تاريخ گذشته را به کناری نهيم ، همه گذشته را به گنجينه هزاره ها بسپاريم و به انسان آغازی جديد ببخشيم . آغازی غير تحميلی ! و دوباره او را آدم و حوا کنيم تا بتواند از صفر شروع کند - انسانی نو ، تمدنی نو ، فرهنگی نو ...
متنی از پائولو کوئليو (از کتاب مکتوب )
آنتون قديس در صحرا می زيست . مرد جونی به نزدش آمد : پدر ، هرچه را که داشتم ، فرخوختم و پولش را به فقرا بخشيدم . تنها چند چيز را نگه داشتم که در اينجا به من امکان بقا می داد . مايلم راه رستگاری را به من نشان بدهيد .
آنتون قديس از جوانک خواست همان چند چيزی را هم که نگه داشته بود ، بفروشد و با پولش از شهر کمی گوشت بخرد و موقع بازگشت ، گوشت را به بدنش ببندد .
مرد جوان طبق دستور عمل کرد . هنگام بازگشت ، سگ ها و باز های گرسنه ی آن تکه گوشت ، به او حمله کردند .
به پدر روحانی گفت : من برگشتم ! و بدن زخمی و لباس های پاره پاره اش را نشان داد .
قديس گفت : آنانی که به راه نوينی گام ميگذارند ميخاهند اندکی از زندگی پيشين خود را نگه دارند ، سرانجام مجروح گذشته ی خود خواهند شد .
